تبليغاتX
آنچنان كه يادداشت مي كنم...

دفعه ي قبل كه حسي شبيه داشتم، همان زماني بود كه امير عكسي از غزه در ديرنو انداخته بود و من نوشته اي برآن نوشتم. كه ماه محرم هم بود، ازقضا.

حسي كه بي شك تمام و كمال در نوشته نمي آيد، حسي مابين عباراتي چون استيصال، هيهات من الذله، هل من ناصر، اين الطالب بدم المقتول، بهت و درماندگي و هزار عبارات نانويساي ديگر. حسي برآمده از ظلم.

همه چيز از روزي شروع شد كه در مقابل وزارت كشور، نيروهاي ضدشورش را ديدم كه چگونه يورش مي برند. توصيفي نمي كنم از آنچه ديده ام، كه بيش از اين فضاي نوشته ام را احساس در بر نگيرد، و شبهه ي احساس. اما احساس آن چيزي بود كه فراگرفته بودم. شايد ايرادم آنجا بود كه پيش از آن، اين گونه لخت و عريان، ظلم را نديده بودم. اما زمانه هم ايراد داشت. ايراد داشت كه ظلم نمايي اش متراكم شده بود. انگار فنري فشرده، رقصان. آخر هنوز چيزي از ديدن ظلم نگذشته بود كه...

حسي شبيه در سرحد بودن. و البته در سرحد ماندن. انگار انحناي كف پا بر لبه ي تيغ، حسي شبيه لب پرتگاهي سكنا گزيدن. حسي شبيه انزجاري كه تا لبه ي فرياد مي آيد و اما همان جا مي ماند. انگار بغضي در گلو، و نه اين كه در گلو بغضي باشد، كه در گلو بغضي باشي. حسي شبيه در سرحد ماندن. در انحناي ناپايدار، پايستن.

بد است كه حس كني در يك قدمي ظالم هستي، تنها يك قدم، و اما اين يك قدم را ديواري به بلنداي ناممكن پر كرده باشد. بد است ببيني كه كسي از بالاي ساختماني تير مي زند و كسي پيش پاي تو مي ميرد و تو تنها با قاتل بيست متر فاصله داري و اما بيست متري به بلنداي ناممكن. كه اگر نيروي امنيتي در دسترس بود و اگر روي سقف آن ساختمان نبود و اگر سلاح گرم نداشت و اگر تفنگ داشتي و اگر...

و اگر ها كه ذهنت را مي خورند، پر مي كنند ذهنت را انگار كه چاهي از تعفن. تنهايي و ناتنهايي ات را پر مي كنند. اگر ها ثانيه هاي وامانده ات را مي جوند و تو سرسام مي گيري. چرا كه مظلوم شده اي. ظلم ديده اي. عريان. در مقابل ت. و تو هيچ غلطي نكرده اي. كه نمي توانسته اي كرده باشي. كه پس ديواري به بلنداي ناممكن...

بد است كه صبح درهاي اتاق ها شكسته باشند، دست هاي بچه ها هم، چشم يكي كور شده باشد به ضرب ميله اي و چون گوسفندان به مسير سلاخ خانه، آدم دزديده باشند. بد است كه شكمها جاي قمه بوده باشند و پريدن از بالاي سه طبقه، چاره ي كار. بد است كه لكه ي خون ديوار كوي ت را رنگي كرده باشد و ... ظلم بد است. به هر دستي، به هر اسمي، به هر تفسير و توجيهي.

بدتر اما زماني ست كه بداني پليس، نيروي نظامي حكومتي، ظالم است. زماني كه بداني كه تو مظلومي و در يك قدمي ظالمي كه آن طرف ديواري به بلنداي ناممكن...

اما مي داني بدترين چيست؟

با خودت فكر كني كه اين ها چه طور راضي مي شوند انساني را اين گونه بزنند و چگونه انساني بر مي تابد ظالم بودن را و چگونه مامور امنيتي مي كشد به سادگي و چگونه ظلم اين چنين مباح و چگونه ...و در اين حال و اين افكار به هر كسي كه بگويي كوي دانشگاه تهران زير سم اسب هاي امنيت قلع و قمع شده است، برگردد بگويد "حكما كاري كرده ايد... كاري كرده بوديد؟" و ديگري برايت از مصلحت سخن بگويد و ديگري توجيه كند ظلمي را به آنكه دانشجوها نماز نمي خوانند و ...  و تو بفهمي كه شست و شوي مغزي امري خطير در آزمايشگاه هاي پيشرفته يا كلاس هاي متمركز عقيدتي از براي به وجود آوردن امثال انصار نيست، امري رايج است و معمول. آن قدر رسوخ يافته كه ...

و تو بفهمي كه در اقليت ي، و تو بفهمي كه مظلوم مانده اي، در يك قدمي، و ديواري به وسعت و بلنداي ناممكن، كه مانده اي مظلوم، با خاري در چشم، استخواني درگلو...

لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظُلِم.

 

 

 

پی نوشت: این نوشته مال همان روزهاست. با یکی صحبت می کردم٬ یارو هجده تیری بود. می گفت بعد هجده تیر حسابی دپرس شده بودیم. دپرس که نمی دانم... اما این روزها حسابی معنای "شقشقه هدرت" را می فهمم. و البته سنگینی اش را.

پی نوشت: این همان چیزی است که قرار بود توی دیرنو بخورد که خب٬ هنوز که هنوز است میهن بلاگ فیلتر است.

 

+ يادداشت شده در ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط سعید |
اصل مطلب:

اصل مطلب قرار بودی لینکی باشد به مطلبی که قرار است توی دیرنو بخورد که هنوز -به علت فیلتر شدن میهن بلاگ- نخورده است. پس باشد تا آن جا باز شود.

بی ربط نوشت ۱: در دهی مردی سال ها قرآن می خواند و به عبارتی باسواد ده بود. روزی معلمی به ده رفت و مردم او را به دیدن قاری بردند. خلاصه که قاری لب به قرآن خواندن گشود و معلم که دید از هر ۱۰ کلمه ای هشت تایش را غلط می خواند و مابقی را سهوا درست٬ اعتراض کرد. قاری که حسابی شاکی شده بود معلم را به احتجاج دعوت کرد٬ در مقابل مردم. معلم که از علم خویش مطمئن بود پذیرفت. قاری از معلم خواست تا روی دیواری بنویسد مار. معلم نوشت. سپس قاری روی دیوار عکسی از ماری کشید. رو به مردم پرسید: شما بگویید که کدام مار است. مردم همه نقاشی قاری را نشان دادند و به همه گان ثابت شد که معلم جز ادعا چیزی نیست.

این روزها عجیب یاد این حکایت می افتم. تک تک کلمات ش انگاری معنا یافته اند. معلم عربی راهنمایی مان گفته بود. اما انگاری اصلا از روی شرایط سیاسی اجتماعی الان ایران گفته شده است. انگاری...

بی ربط نوشت ۲: دم این ملت گرم. در هر شرایطی پای شوخی شان گرم است. باور کن بعد از آن همه روزهای سختی که گذشت٬ از ترس و فرار و وحشت و نگرانی تا عقده و نفرت و ... و البته عقبه ی سخت تر این وقایع٬ این که اولین اس ام اس بعد از قطعی جنجالی اس ام اس این باشد که "اس ام اس را خدا آزاد کرد"٬ خیلی شیرین است.

+ يادداشت شده در ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط سعید |
فی حد نفسه: دیگر هرگز مردم کالیفرنیا را به خاطر انتخاب کردن آرنولد و ریگان مسخره نخواهم کرد.

مضاف الیه: شنیده ای که شاهی از شاهان این مرزوبوم از وزیرش تعداد طبیبان کشور را پرسید و وزیر عددی در حد مردمان کشور داد و شاه شماتت ش کرد که این یاوه چیست که می گویی و فرداش ... اگر نشنیده چیزی را از دست نداده ای.

پی نوشت: این انتخابات دیگر دارد حال به هم زن می شود. دیده ای قبل از بالاآوردن چه زجر ناجوانمردانه ای می کشد آدم؟ و حس کرده ای آرامش پس از بالاآوردن را, وقتی که دست هات را می گذاری دو طرف دست شویی و صورت پالپ دارت را توی آینه نگاه می کنی, تف می کنی... کی شود این تهوع از سرمان بگذرد. خخخخخخ...


بی ربط نوشت:نمی دانم جز حافظه ای برای از یاد نبردن چه می تواند مصداق به حق "کبد" باشد. "لقد خلقنا الانسان فی کبد."

+ يادداشت شده در ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط سعید |

اگر بخواهم به كسي دسته اي از رمان ها –نه دقيقا يك سبك- را معرفي كنم تا بخواند و البته بتوانم اين قيد را هم اضافه كنم كه شخصا از اين دسته رمان ها حقيقتا خوشم مي آيد، به احتمال ِنود و هفت هشت درصد مي گويم برو سراغ رمان هايي از جنگ جهاني دوم كه نويسنده خودش توي جنگ سرباز بوده باشد. –دو سه درصد احتمال مابقي مال وقتي ست كه طرف را مي گذارم سر كار-

شايد به علت غناي ادبي جنگ باشد. شايد هم يك جورهايي بكر بودن و استثنايي بودن شرايط جنگ موجب مي شود. البته شرايط جنگ جهاني دوم، با سربازان هاي متفاوت، گاه گاه بي تفاوت و گاه گاه به تعصب يك نژادپرست، آن را حسابي بكر تر و مستثنا تر مي كند. اما اين كه خود نويسنده در آن جنگ بوده باشد بسيار مهم است. اصولا اين كه نويسنده در فضايي كه مي سازد بوده باشد مهم است، و الا در ساختن داستان ش فضا به هر سويي منحرف مي شود الا آنچه بوده. چه رسد به جنگ كه خودش بستر به انحراف رفتن و سخن گزاف از رشادت و معجزه به زبان آوردن است. اما كسي كه خودش جنگيده باشد، -به گمان م منظورم اين است كه- ديد رئال تري، بلكه سو رئال تري نسبت به جنگ دارد. آخر جنگ كندوي تراژدي ست. اما عمدتا شخصيت هايي كه توانسته اند از جنگ رمان ناب بيرون بكشند، آنهايي هستند كه اين تراژديك ترين واقعه ي انساني-و البته غيرانساني- براي شان عادي و بعضا خنده دار شده است. رمان هايي با لحن طنزگونه ي تلخ و روايتي نامانوس از فضايي اساسا غم زده. جايي كه نويسنده با گونه ي خاص روايت ش، خواننده را با هجمه اي از غم­نويسه هايي كه در حد بذله هاي پيش پا افتاده مطرح مي شوند، غافل گير مي كند. جايي كه بيش از ظرفيت هضم به خواننده مي خوراند تا او دچار سرريز ادبي شود.

بارو كن در خواندن اين گونه رمان ها بارها و بارها احساس سرريز ادبي مي كنم. بلند مي شوم. راه مي روم. كتاب را بالا مي برم. پايين مي آورم. مي خندم. نفس عميق مي كشم. ورق مي زنم. دوباره مي خوانم. تعجب مي كنم. سرفه مي كنم. فحش مي دهم و الخ.

مربوط نوشت: اين يادداشت، به مناسبت نخواندن رمان "دا" ست. رماني از جنگ ايران و عراق كه توي نمايشگاه كه بوديم به چاپ پنجاهم رسيده بودَ فی الحال الله اعلم. اولين نوشته ي يك زن، كه زماني دختري هفده ساله، ساكن خرمشهر، لاي چرخ دنده هاي جنگ بوده است. رمان را نخوانده ام و از آنجا كه گران بود نخريدم. آنچه كه از نقدها مي شود فهميد، ديدي رئال و روایت گونه به جنگ ايران و عراق، از بطن جنگ، به دور از خيال پردازي هاي عارفانه و برآمده از تجربیات و دیده های شخصی و شنیده ها و خاطرات اطرافیان دارد.

+ يادداشت شده در ساعت 3:25 قبل از ظهر توسط سعید |
قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ.


بگو اى بندگان من كه بر خويشتن زياده‏روى روا داشته‏ايد, از رحمت‏خدا نا اميد مشويد. در حقيقت‏خدا همه ي گناهان را مى‏آمرزد كه او خود آمرزنده ي مهربان است.


(سوره الزمر - آيه 53)

+ يادداشت شده در ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط سعید |
مدتی ست از فرد نو -که اصطلاحی من در آوردی ست- خیلی خوشم آمده است. سنخیت عجیبی با دوبیتی دارد و در کنارش اما مسلما دوبیتی نیست. فرد است. فرد یک جورهایی ناکامل است و تزویج مایه ی تکامل آن. اصلا قشنگی فرد هم به همین ناکاملی ش است. -وقتی می گویم فرد موکدا منظورم فرد نو است- قشتگ است چون در بند پایان نیست. یک چیزی می گوید و می رود. چیزی شبیه عمده ی داستان های کوتاه. یک روایت است که لزوما آغاز و اوج و فرود ندارد. روایت گذرا مثلا. انگاری بریده ای از یک حکایت بلند، یا شاید زوج.

خلاصه که مدتی ست زیادی رفته ام توی کف فردنو و زیادی هم می سرایم و منهای آنهایی که نمی شود این جا نوشت شان، این یکی را این جا می گذارم:


هوا پس،

آسمان خسـ ...

                 ...ــته مثل تنفس.

+ يادداشت شده در ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط سعید |
*. از وقتی که وایرلس کوی را راه انداخته اند با آن سرعت تهوع آور و زیادش, حوصله ی اینترنت را ندارم. حوصله ی این کلودکلاسترینگ گسترده.

*. می دانی, اهراز از هرچیزی می تواند دو علت داشته باشد که به گونه ای در تضاد با هم اند: اولی ترس از شکستن تابوی آن چیز که به نوعی مبهوت ابهت آن چیز شدن است و پیش از تجربه ی آن وجود دارد. فروید می گوید تابوها ناخواسته توتم می شوند و توتم ها ناخواسته تابو.

دومی عدم رغبت به آن چیز یا به نوعی دست کم گرفتن آن چیز که پس از تجربه ی آن به وجود می آید. نوعی نگاه از بالا که گرچه خودخواهانه یا خوشیفته وار به نظر می آید, اما لزوما این چنین نیست.

*.سیری ست. انگار که فنری, می پیچد و به بالا می رود. اگر چیزی از بعد سوم ندانی, گمان می کنی بیهوده می چرخد. سیری ست.

*.قدیم ها پیش که می رفت کارهای روز قبل م احمقانه به نظر می رسید. بعدتر اما پیش که می رفت کارهای امروزم, دیروز احمقانه به نظر می رسیدند. مدت هاست که به حماقت کارهای دیروزم فکر می کنم و کارهایی می کنم که دیروز احمقانه به نظر می آمدند. حالا یا واترقیدگی رو به جلو, یا پیشرفت پس گرا, یا این که یک چیز دیگری. یا هم این که هرچیز دیگری.

*. این شعر باید مال اوایل امسال باشد. اندازه ی یک بی ربط نوشت:

سالی گذشت و کم شد از عمری که طاق بود.

عمری به جست و جوی مَهی - مَه محاق بود. -


روزان من همیشه شبیه شبی بلند

شب های من همیشه همه بی چراغ بود.


سردی ِ روح من چو تن لاشه واره ای,

گر زنده مانده ام همه از اشتیاق بود.


چیزی نمانده بوده مرا چند پارگی,

حسنی ز یار بوده اگر اتفاق بود.


بادی خنک ز جانب من سوی یار رفت.

کان صد هزار آه من اندر فراق بود.


ترسم گمان عابد و سجاده ام برند.

پیشانی ام چراکه به مهر تو داغ بود.

+ يادداشت شده در ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط سعید |
هرچیزی ابتدا ش سخت است.  زحمت دارد یعنی. یکی ش همین خودمنتقد بودن است. کمی که گذشت اما راحت می شود. بعد تر ها حتا کیف هم می دهد. کم کم هم عادت می شود. هر عادتی بعد تر می شود اعتیاد. آن وقت است که اگر معتاد شدی که خودمنتقد باشی٬ لاجرم تبدیل شده ای به موجودی -اقل کم- دوپاره. یک اسکیزوفرنیایی- که همان روان گسیخته باشد. و به حق که ترجمه ی جذابی ست. اما خیال نکن بد است. هرچند می گویند یکی از روان پریشی های سه گانه است. اما هرچه هست٬ بد نیست. یعنی اصلا خودش برای خودش عوالمی دارد. فکرش را بکن٬ این که خودت خودت را مقصر کنی و خودت از خودت دفاع کنی و خودت از خودت مچ گیری و خودت از خودت دست گیری و همین طور الا آخر. هزار جور تئاتر و انتر بازی. هزار جور تجربه ی زیستن٬ آن هم همروند. هزار جور تجربه ی مواجهه با خود.

و خب٬ گاهی که با خودم درگیر می شوم٬ یاد جلسات دفاع تز های ارشد و دکترا می افتم با آن سه استاد کذایی.

راستی٬ برنامه که می نویسیم٬ در پردازه های همروند٬ باید خیلی حواسمان به نقاط Synchronization باشد. نقاطی که پردازه ها به هم می رسند. به تجربه می گویم این حساسیت٬ عینا این جا مصداق دارد.

بی ربط نوشت: می گویند اگر از چیزی بترسی٬ سرت می آید. مدتی است به ذهنم رسیده قضیه را به عکس استعمال کنم. دارم از برخی عواقب می ترسم٬ نکند خدا خواست و سرم آمد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*. از حضرت علی ست.

 

+ يادداشت شده در ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط سعید |
و کیست آنکه زل زده٬  نظاره مي كند مرا؟

تمام كار هاي من،

دوباره مي كند. تمام زندگي ش گو،

                                        كه سخره مي كند مرا.

+ يادداشت شده در ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط سعید |
راستش این روزها مواجانه گاهی بیخودی سرخوش و گاهی الکی دمق م. این است که در این میانه حوصله ی نوشتن م نیست. اما خب. الان قرار هم نیست از خودم بنویسم.

یادش به خیر. پارسال این وقت ها زیاد چیز می نوشتم. به گمانم پست شب عید بود که پیرامون کشتن مگسی می گشت.

این اولین شعری ست که وقتی خواندم ش با خودم گفتم کاش من آن را سروده بودم. شاید


مگسی را کشتم.

نه به این جرم که حیوان پلیدی ست ، بد است.

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است.

طفل معصوم به دور سر من می چرخید. -به خیال ش قندم-

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد گندم.

ای دو صد نور به قبرش بارد، مگس خوبی بود.

من به این جرم که از یاد تو بیرون م کرد،

مگسی را کشتم.


از وبلاگ ابراهیم خلیل زاده

+ يادداشت شده در ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط سعید |