تبليغاتX
این جا چاه تنهایی... آهسته برانید!
نشسته ام٬

بی اختیار.

اجباری ست مرا بر سکون.

و در این اندیشه و تردیدم:

کنون٬

به زمان تعبیر کابوس های ندیده ام رسیده ام٬

یا به انتظار تصویر رویای نویدم٬

نشسته ام٬

بی اختیار.

اجباری ست مرا بر سکون...

+ نوشته شده در ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط سعید |

ببين... تفاوت هاي شرعي و عرفي و معرفتي و اصولي و فروعي را نمي گويم. اصلا بحثم يك تفاوت تاريخي است. مي فهمي؟ البته غدير و جمل و صفين و عاشورا را هم نمي گويم عزيز، اين حكايت، حكايت ديگري است. حتا تاریخی هم نیست... فرای همه این ها. اين حكايت، خود، غدير و صفين و عاشورا را به ياد مي آورد، اصلا خود اين ها را مي سازد. مي داني، به اين حكايت كه مي رسم گويي ديگر تقيه جايز نيست، گويي پاي اتحاد مي لنگد، مصلحت رنگ مي بازد، دارم چه مي گويم؟ اين جاي قصه كه مي رسم بازي سمندر بازي است عزيز. قلندر واري است. اين جا كه رسيدم يك وقت نگويي احساساتم را كنترل كنم ها... اين جا مشعر است، اين جا حكايت، مصيبه ما اعظمها است. مي فهمي؟ يك وقتي نگويي بگذر از اين ماتم 1400 ساله ها... عزيز، مگر روايت مادري به گذشت زمان است؟ اين جاي روايت كه رسيديم، وقتي حكايت شد دختر رسول خدا، شد حكايت 18 ساله اي كه خدا كوثر صداش مي كرد، شد حكايت مادرمان، شد حكايت مادر رسول خدا، شد حكايت مادرمان در سوگ پدرش رسول خدا، آن هم نه به دلداري و مراقبت، حتا نه با اين بهانه كه دختر رسول خداست، وقتي شد حكايت مادرمان ميان خاك و خون و در و ديوار، نگو احساسات در برت گرفته، نگو كه سمندري دون شان است. وقتي حكايت رسيد به اين جا ظرف انسان مآبي ت را يك وقتي اين طرف ها نگيري ها... آخر عزیز من کجای این انسانیت لامروت تان روی دختر سوگوار دست بلند می کنند؟چه می گویی؟عزیز من، وقتي روايت رسيد به كسي كه رسول پاره ي تن ش مي ناميد، رسيد به آنكه محمد و علي و حسن و حسين را با او صدا مي كنند، وقتي رسيد حكايت به "ها"ي ابيها و بعلها و بنيها، وقتي رسيد به هاي هاي نوادگان پیامبری، رسيد به هاي هاي دختر خردسالي به عزای مادرش، به عزای مادرمان، یک وقتی پي تعريف ِهاي هاي ما نباشي ها. وقتي رسيديم به "دفني في اليل"، رسيديم به گريه هايي كه مي بايست بلند مي بود و نبود، وقتي رسيديم به تشييعی كه مي بايست مي شد و نشد، وقتي رسيديم به اين ها نخواه كه نينديشم "اول ظالم ظلم" را عزيز.

آري عزيز، آنگونه كه فاطمه، فاطمه است، اين حكايت هم حكايت ديگري است. عزیز سواي مان كن، اين جاي داستان كه رسيديم.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می دانی که، امروز، همان روز روايت و حكايت است، روز بي ربط نويسي نيست، عزیز.

 

+ نوشته شده در ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط سعید |
می دانی حکایت چیست؟
یک تغییر نقش، تغییر معنا. روشن فکری را می گویم.
این که از نوعی منش فکری کم کم به کسوت تبدیل شده است. بعید نیست امروز فردا هم توی خیابان تابلو صنف روشنفکران را ببینی.

بی ربط نوشت: "ابله آزاری" رسمی بس دیرینه است و فراگیر. این است که "خود آزار"  ها  دچار  "خود ابله پنداری" می شوند. گرفتی مازوخ کوچولوی عزیز؟
+ نوشته شده در ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط سعید |
مي داني... خيلي دمش گرم است. دو بيتي را مي گويم. در ميان قالب هاي شعري بايد بگويم محشر است. تاپ تاپ. نامبر وان. (البته وقتي مي گويم دو بيتي هر چيزي است كه دو بيت داشته باشد(مثلا رباعي هم.))
مي داني... مثل قصيده و مثنوي نيست كه به درازا بكشد. زود تمام مي شود. دو بيت. كلا دو بيت. (و نه البته چهار مصراع ها... فقط دو بيت!) اما همين دو بيتش خودش حسن مطلع و مقطع دارد، بدنه دارد، حتا تخلص دارد. رهايي ... مي داني... بيت اولش دارد تو را توي باغ مي آورد و نصفه ي بيت دومش، هنوز خوب توي باغ نيامده اي صدايت مي كند "هوي"... تا بخواهي برگردي و ببيني كي تو را صدا كرده است، نيمه ي بيت دوم رسيده است و تو عجيب غافل گير و گل و گيج و منگ و مات و مبحوت مانده اي. دهانت باز مانده و دوباره دو بيتي را از اول  مي خواني و دوباره و دوباره و دوباره و ...

***
اين دوبيتي(يا همان رباعي!) را الان يادم نمي آيد از كيست... اما احتمالا توي نظرات، بعدا بنويسم.... محشر است.

تلخ است كه لبريز حقايق شده است.
زرد است كه بازيچه ي منطق شده است.
عاشق نشدي اگرنه مي فهميدي،
پاييز بهاري ست كه عاشق شده است.

***
اين دو تا هم از يك كليپ بلوتوسي رونوشت مي شود: (از كسي است با عنوان فردوسي)

ما دور مداري از خطر مي گرديم.
تا صبح به دنبال سحر مي گرديم.
سوگند به لاله ها كه همچون خورشيد،
زرد آمده ايم و سرخ برمي گرديم.


شهر آينه دار مي شود با يك گل
پروانه تبار مي شود با يك گل
گفتند نمي شود، ولي مي بينند،
يك روز بهار مي شود با يك گل.



بي ربط نوشت: پل مديريت، انتهاي كارگر، خيابان شهيد گمنام، پل گيشا، پارك گفتگو، با خاله ام رفته بودم خريد. توي ماشين داشتم آهنگي از آلبوم قلندروار افتخاري را گوش مي دادم...مي داني... فهميدم چگونه مي شود ناگهاني هجمه اي از ياد ها را ... آورد...مي داني...

+ نوشته شده در ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط سعید |

گاهی اصلا گویی نه او خواننده است ونه چیزی که تو داری به آن گوش می دهی ترانه. گویی او خطیبی ماهر است که سخنانش را در میان طنز های ماهرانه* و مخصوص خودش و یا درمیان نامتعارفانه های دوست داشتنی اش و از اصل با زبان مخصوص خودش بیان می کند و تو هم مستمعی که داری به یک سخنرانی سنگین و پر کنایه گوش می دهی. گوش می دهی و تمام تلاشت در این است که کمترین نکته ای و کنایه ای و ... ای را از دست ندهی. مانند وقتی داری به عقاید نوکانتی گوش می دهی.

گاهی خواننده ای شش دانگ می نماید که آهنگ ها و چهچه های عربده مانندش ستودنی است.
آهنگ هاش تازه و ریتم هاشان دل پذیر و گویا با فرکانس سلول سلول بدنت مچ هستند. بخواهی دقیق تر بفهمی مثلا این طوری که اگر کنارش نشسته بودی بعد از خواندنش بی اختیار کف می زدی و با صدای گرفته داد می زدی "قناری.... ناز نفست... شُش ت شم." . مانند وقتی داری ترنج را گوش می دهی.

و گاهی هم کاخی از ادبیات می ماند. بیت ها و غزلواره ها و تغزلات شیرین ش اساسی دلچسب اند و تو می خواهی سر تعظیم مقابل شکوه این کاخ فرو آوری. مانند وقتی داری "ای در میان جانم و جان از تو بی خبر" را می شنوی.

گاهی هم اصولا به شوخ مسلک چرندگو می ماند، تلخک وار. مثلا وقتی داری دل می رود ز دستم را گوش می دهی.

گاهی هم گویا تلفیقی از این هاست. مانند وقتی داری جبر جغرافیایی را گوش می کنی.

اصلا می گویند باب تلفیق است. صدای غژغژ سه تاری که چون گیتار برقی می نوازندش را که شنیده ای؟ یا مثلا آنگونه که در مصاحبه اش می گفت، گوشه ی نمی دانم چی چی از موسیقی محلی نمی دانم کدام دهات که با گیتار برقی اش می نوازد.**

اما راستش را بخواهی بیشتر خیال می کنم باب بریدن است. بریدن مطلق... بریدن مطلق از هر مطلقی. می توانم این را در عدم تقید به سبک هاش ببینم. برخی می گویند پدر شعر فارسی را صاف کرده است و برخی آسفالته نمودن موسیقی ملی را به او نسبت می دهند. این که این ها براش قید و بند نیستند را من می گویم بریدن... نه فقط این ها... همه چیز... بریدن تام. بریدن مطلق. می فهمی؟ می خواهی اشکال فلسفی بگیری، بگیر. می خواهی عدم تعلق اش را تعلق اش بنامی بنام. بریدن مطلق از مطلق ها را من در کارهاش می بینم. از "ترنج" اش بگیر، تا "جره باز(رفتم به نخجیر)"، از "دل می رود ز دستم" تا سری دیازپام ها، از "سر زلف بلوند" تا ...

 بی ربط نوشت: عقاید نوکانتی از آن من... شقایق نورماندی از تو... حلاوت و بی صبری از آن من... (...)

 ______________________________

*.اول به جای این عبارت نوشته بودم "در لفافه ای از مطایبه های ماهرانه" که دیدم اگر خودم جایی مطلبی با این مطلع را بخوانم بی شبهه بی خیال مابقی می شوم... گور احساسات نویسنده.

**. مرافقی من الغیب رساند که گوشه، گوشه ی سلمک شور، مال خراسان است. (راستش دروغ گفتم، مرافقش از غیب نبود.)

+ نوشته شده در ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط سعید |

مدت ها پيش بود، شايد يك سال پيش كه يك سي دي در اين رابطه ديدم. شهادت آب و واكنش نشان دادن ملكول هاي آب نسبت به مفاهيم انساني، خوب، بد، واژه هاي خوب، دعا، موسيقي و الخ. آن موقع سعي نكردم خيلي توجه خرجش كنم. گذشت و اصلا اين مسئله يادم رفته بود تا ديشب توي ماشين و از راديو شنيدم كه پروفسور ايموتو-همان پروفسور قبلي، صاحاب شهادت آب و اين ها- طي كشف تازه اي متوجه شده كه آب زمزم با مابقي آب هاي دنيا متفاوت است. نمي دانم بلورش چي چيك اضافه دارد و ...

دوباره ياد قضيه افتادم و با خودم گفتم سنگ مفت، بگرديم توي اينترنت ببينيم منبع درست و درماني از اين داستان يافت مي شود. يا مثلا مي شود جايي خود اين يارو ايموتو را گير آورد. اولين چيزي كه فهميدم اين بود كه انگاري آقايي فرهنگ نام توي برنامه ي كوله پشتي در اين رابطه برنامه داشته است.(كه حكما شومن سي دي اي كه ديده بودم هم بايد همين آقا باشد) خلاصه كه تا دلتان بخواهد مي شود پيرامون اين موضوع سايت پيدا كرد. اما يك جورهايي دنبال سايتي بودم كه رد كند قضيه را.(آخر قضيه خيلي بو دار است، هرچند كه متافيزيك زده است پدر هرچه ناممكن را در آورده است و ديگر نمي تواني به سادگي بر هر چيزي برچسب علمي نبودن بزني، اما انقدر ها هم هنوز علم بدبخت بي در و پيكر نشده كه*...) چيزهايي كه در اين رابطه يافتم بيشتر انتقاد از استفاده ي اين قضيه براي تبليغ ديني بود. مثلااین یکی.

اما مابقي يافته هايم در يك كلام گفته هاي ضد و نقيض بودند. بعضي ها مي گفتند شما كه دليل نداري چرا قبول مي كني. بعضي ها هم مي گفتند شما كه دليل نداري چرا رد مي كني. راستي در سايت مبارزین هم اين قضيه را خرافات دانسته بودند و به نبود مقاله اي علمي در نشريه اي معتبر اشاره كرده بودند. (و البته باز منبعي براي اين قضيه هم نداشت) هيچ دليلي قاطع بر رد يا پذيرش اين داستان نبود و اين "نبود" من را هي حريص تر كرد تا قضيه را روشن كنم. روشن تر البته.خلاصه كه توي يك فروم دنبال قضيه را گرفتم  كه چيزي دست گيرم  نشد جز اين كه كسي اين پيشنهاد را داده بود: "دو تا ظرف برداريد و توي هر كدوم تيكه ميوه قرار بديد اسم خدا رو يكي و اسم شيطان رو ديگري بچسبونيد اگر تاثيري كه گفته شده وجود داشته باشه , بايد بعد چند وقت خودشو نشون بده."

تازه يادم رفت بگويم كه توي سايت مبارزين يكي نظر داده بود"بنده روی برنج پخته این کار را انجام دادم، با دو عبارت «قرآن کریم» و «آیات شیطانی» و الان بعد از گذشت پانزده ماه برنجی که در شیشه بابرچسب «قرآن کریم»قرار داشت، تنها کمی آب باز کرده ولی برنجهای داخل شیشه دوم کاملا سیاه شده اند. اگر بخواهید عکس آن را برایتان ارسال خواهم نمود. ضمن اینکه در سی دی جلسات تکنیک های موفقیت آقای دکترفرهنگ که در باغ نور اصفهان برگزار شد این برنجها را نشان داده ام. می توانید ازفرهنگسرای پرسش اصفهان سی دی آن را فراهم کنید.[خب عزيز من شايد نتوانيم...ما كجا و اصفهان كجا.]" كه البته اين ها قضيه را ملموس و ساده مي كنند، اما جواب گرفتن يا نگرفتن از اين ها را نمي شود قاطعانه ربطش داد به داستان اصلي(البته اگر جوابي گرفته شود/شده باشد!).

توي همان فروم يك "امگا" نامي هم بود كه اساسا پايه ي قضيه را از بيخ زده مي دانست... منتها هرچه گشتم اين يارو هم دليل درست و حسابي نياورده بود كه نياورده بود. خلاصه كنم. پيش تر كه رفتم توانستم از ويكي پديا كمك هايي بگيرم** و سايت خود ايموتو ي عزيز يافت شد(سایت خود خود ایموتو) رفتم و از آنجا هم ايميل يارو را گرفتم و يكي ميل زدم. با هزار پوزش و عذر خواهي مبني بر مورد شك قراردادن پژوهش هاي آن عالم بزرگوار خواستم اگر مي شود به بنده ي كمترين دو سه تا رفرنس معتبر نشان دهد و يكي مجله ي معتبر علمي هم معرفي كند و الخ. تا چه شود...

متوجه هم شدم كه انگار يارو دارد روي اسمهاي اسلامي خدا كار مي كند (آدرس خبر از خود سایت یارو) (البت بعد از اين كه وارد صفحه شدي names را سرچ كن مي رسي سر مطلب).

خلاصه كه هنوز مثل سال پيش كه توجهي خرج قضيه نكرده ام توفيري حاصل نشده است و همچنان قضيه پا در هواست و ما ملزم به خرج ننمودن توجه.

از اين ها كه بگذريم انگار دختري توي همين مملكت خودمان هم اين كار ها را كرده است كه از نوع بيان نتايج كارهاش تزلزل مي بارد. مثل گزاره ي"زيباترين حالت مربوط به زماني است كه براي آب قرآن پخش مي شده" ،  كه در يك مقاله ي علمي استفاده از واژه ي مبهمي چون زيباترين كه هزار جور معيار دارد و اصولا مقوله اي انتزاعي و بسته به بيننده و نظري و سليقه اي ست و عمرا بشود در موردش قطعيت بيان داشت خودش به نوعي علمي بودن مقاله را زير سوال مي برد. البته باز به يقين نمي توان رد كرد.(چون اين گونه سوتي دادن ها از يك دانش آموز ايراني بعيد نيست.)

اخبار ضد و نقيض حاكي از اين بود كه قضيه مورد تاييد جشنواره ي خوارزمي است. توي سایت خوارزمی جاي درست و حسابي گير نياوردم ولي  ميلي زدم و خواستم به من بگويند اين طور كسي و اين طور مقاله اي داشته اند يا نه. و باز هم تا چه شود...***

_____________________________

*. آخر وقتي واژه اي كه از يك زاويه خوب و از ديگري بد باشد بگذارند جلوي آب، وقتي واژه اي كه در زباني خوب و در ديگري بد باشد، وقتي هنوز حساب خوب و بد درست و حسابي سوا نشده اين طور قطعيت ها به نوعي خرافي به نظر مي رسد. البته يكي قضيه را به مسئله ي انتظار از جهان و نيروي جهان ربط داده بود.(مستند راز را ديده اي؟)

**.جالب اين كه توي ويكي پديا ايموتو در رده ي دانشمندنما ها بود.

***.از هرگونه اطلاع معتبري استقبال مي كنيم.

+ نوشته شده در ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط سعید |

.

اَفَرَئَيتُمُ المَاءَ الذي تَشرَبونَ...ءَاَنتُم انزَلتُمُوهُ مِن المُزن ِ اَم نحنُ المنزِلونَ... لو نشاءُ جَعَلنَهُ اُجَاجاً فَلَو لا تَشكُروُنَ. (68-70 واقعه)

 

" آيا آبي را كه مي نوشيد مي نگريد؟ آيا شما آن را از ابر فرو مي ريزانيد يا ما پايين مي فرستيم؟ كه اگر مي خواستيم آن آب را شور و تلخ مي گردانديم....

                                                                        ... آيا شكر گزاري نمي كنيد؟ "

 

آي آدم ها....

                        ... فباي ِ ءَالاءِ رَبِكُما تُكِذبانِ * ؟

___________________________________

*. پس كدامين يك از نعمت هاي خدايتان را دروغ مي پنداريد؟ (13- الرحمن)

كاملا بي ربط نوشت: دوستي داشتم كه سال ها اساسا رفيق بوديم و حالا دست زمانه نسبتا جدايمان انداخته. دوستي كه دوستي اش يك جورهايي مي ارزد به همه ي ارزش هاي نيم بند و تمام بند و بي بند جميع بني بشر. خلاصه كه نوروزي اساسا پوز زمانه را خاك مال كردم. اساسا به قول خودمان "هم ديديم". نوروز امسال، نوروز لذت بخشي بود. (**...خدايا، خيلي دوستت دارم، مرسي.)

 

+ نوشته شده در ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط سعید |

از نيمه شب هم گذشته ايم و نسبتا كاملا هويجوري دارم توي وب چيز... چرخ مي زنم. كمي هم به يك پشه گير دادم تا ديكتاتور مآبانه نفله اش كنم كه نشد و هي من دستم را تنظيم كردم تا پشه كاملا وسط دست باشد و بعد يك هويي دستم را بستم و نامرد هي نمي دانم از كدام سوراخي در رفت و هي من حريص تر شدم تا نفله اش كنم. چند باري هم كه گذشت حس طبيعت دوستي نداشته ام گل كرد و خودم را به نوعي مجرم بذات ديدم كه قصد كشتن حيوان بي گناهي در سرم رشد يافته بود و اومانيسم(و شاید تایپیسم(نوع گرایی)) متعصبانه ام را دنباله رو حركت هاي فاشيستي ديدم و اساسا آن را محكوم كردم. الان هم دارم تصميم به تغيير رويه مي دهم. حالا هم پشه ي مذكور اطراف م پرسه مي زند و حكما به ريشم مي خندد. خيالي نيست. او كه از وجود درون منتقد من مطلع نيست. از طبيعت دوستي م هم. از عزم استوار و تصميم گيري قاطعانه ام هم. بگذار بخندد بنده ي خدا. اينها را كنار بگذارم فردا هم قرار است سال تحويل شود و ساعت نه و نمي دانم چند دقيقه و چند ثانيه كه شد يك هويي سال تحويل مي شود و حالا اين كه دقيقا چه مي شود را نمي دانم. ولي خب، سال تحويل مي شود. خودش اصل مطلب است. سال تحويل مي شود. تكرار كن. سال. مي فهمي؟ چغندر كه تحويل نمي شود. سال تحويل مي شود. سال! مطلب ملا را خوانده ام و كمي به اين فكر مي كنم كه دارد رويم تاثير مي گذارد و بعد پشه هه مي آيد روي كيبرد و روي حرف ت مي نشيند و براي تايپ "تاثير" نزديك است لهش كنم كه باز در مي رود و من بسي حسرت مي خورم. متوجه حسرت شرم آورم مي شوم و اين كه حقيقتا مجرم  بذات هستم و حتا درون انتقادي هم تاثير خاصي ندارد و اصولا ديكتاتور مآباي و فاشيستي گري درونم تاثير گذار شده(و شايد هي تاثير تاثير مي كنم تا دوباره بيايد روي ت بنشيند و من نفله اش كنم... تاثير.... تاثير... فقط يك بار ديگر... تاثير... نچ...نيامد) جايي ميان قفسه ي سينه ام را از روي زير پوشم مي خارانم و احتمال مي دهم كار، كار پشه ي پدر نامرد باشد. البته شخصا اصولا با اين ديد مقصرجو مخالف م و معتقدم حل تقصير عموما راه حل بهتري است. اصلا به همين دليل بود كه اول آن جاي ميان قفسه ي سينه ام را خاراندم و بعد پي مقصرش رفتم... ولي اصولا پي مقصر نرفتن بهتر است. تازه بايد همه ي احتمالات را در نظر گرفت. شايد مشكل نوعي بيماري پوستي باشد. شايد در يكي از رفرش هاي مانيتور الكترون پرتاب شده زيادي سرعت داشته و تكه ي شيشه ي مانيتور پريده و خورده به همان جاي كذا. شايد هم يكي از پرتوهاي كيهاني باعث ش شده. شايد هم پوستم در همان ناحيت دارد به دليل نامعمولي كه بعد ها شيمي نوين كشفش خواهد كرد، هيدروليز مي شود و بعد احتمالا شكست انسان ها در شيمي سنتي انها را به مرحله ي جديدي چون پساپست مدرن مي كشاند. مي بيني فردا چه روز مهمي است؟ فردا قرار است سالمان را تحويل كنند و امشب قرار است ساعت هامان جلو عقب شوند و باز حكما بايد از همه بپرسي ساعت قديم يا جديد. واين نوعي تشريط در پاسخ است و احتمالا مردم را بيشتر سوق خواهد داد كه از مطلق گرايي بپرهيزند ومثلا به جاي اين كه به هم بگويند بي شعور به هم بگويند كم شعور. خلاصه كه فهميدي كه فردا روز مهمي است؟ حكما بايد تصميم هاي مهم هم بگيرم. مثلا اين كه كمي هم پشه ها را دوست داشته باشم. اين يعني كه كمي دمكرات تر برخورد كنم. البته مي توان اين گونه ديدش كه بايد عدالت محوري چپي ها را پايه قرار دهم تا بفهمم ميان آدمي زاد و كارگر و پشه توفير چنداني نيست و حق همه برابر است. اين امپرياليسم كوفتي انگاري بدجور مرا فريفته و بايد از دستش خلاص شوم. يعني چه كه ثروت را در دست آدم ها محبوس كنيم، پشه ها چه طور پس؟ عوض مي شوم. همه اين تصميم ها را الان گرفتم آخر فردا ساعت نه و نمي دانم چند دقيقه و چند ثانيه افتاق مهمي مي افند. قرار است سال تحويل شود.

(....ايول، بالاخره پشه ي لامصب را كشتم.)

+ نوشته شده در ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط سعید |
امروز ٬ از مراحل نمی دانم چندگانه خانه تکانی٬ نوبت قالی شویی بود. می دانی قالی شستن چه شکلی است؟ اول یک مقدماتی دارد که هیچ.اما بعدش مهم است. بعدش باید روی قالی آب بریزی٬ بعدا با هزار زحمت آبهایی که ریختی را جمع کنی. هنوز خستگی آب جمع کردن اولی در نرفته که باید دوباره روی قالی آب بریزی. خب... خیس شد و باید دوباره آبش را گرفت. و دوباره و دوباره و دوباره و دوباره.

فقط اگر یک قالی شوی خوب باشی٬ توفیر این دوباره کاری ها و این تکرار های کسل کننده ات این است که در مجموع داری به سمت تمیز شدن قالی حرکت می کنی. اما اگر ناشی باشی باید هی آب بریزی و آب بگیری و آب بریزی و...

...

می دانی... نماد کاملی است از زندگی یک انسان.

+ نوشته شده در ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط سعید |
می دانی...می گویند ایمان دو تاست. یکی قبل از هدایت و یکی بعد از هدایت. یکی قبل از شناخت و دیگری بعد از آن. اصلا بگذار بروم سر آنچه مرا به اینجا و این نوشتن ها کشاند:

ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين (بقره-۲)

آن كتابی است كه شك در آن راهی ندارد و مايه هدايت پرهيزكاران است.

بعد هم خدا می آید و متقین را با ایمان و حتا جنبه هایی از عمل نیک تعریف می کند(الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلاة و مما رزقناهم ينفقون). این گونه به نظرم می رسد که انسان باید خود به جایی برسد تا قابلیت هدایت شدن پیدا کند. حس می کنم این حکایت٬ همان است که اگر انسان در مسیری که می پندارد درست است قدم بردارد٬ آن وقت هدایت به مسیری که حقیقتا درست است اتفاق خواهد افتاد. انگاری اول آدم باید خودش را محتاج خوب بودن بداند...بخواهد خوب باشد...می فهمی... احیانا این ها یک جورهایی ایمان اولیه اند....به نظر می رسد آدم باید به این جا ها برسد٬ تازه آن وقت هدایت خواهد شد و بعدش احیانا دوباره ایمان دیگری (و شاید قوی تری) خواهد یافت...حس می کنم هنوز مانده است تا در این باره چیزی که خوشم بیاید بنویسم... پس باز می ماند این حکایت هنوز.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی ربط نوشت: مدتی بود در برابر گناهی قد علم می کردم و تا می توانستم علیه ش اعمال اراده می کردم. در این بین عاملی که باعث می شد ضعیف شوم و به عبارتی توی دلم خالی شود و اراده ام تضعیف٬ تنها یک چیز بود. این که حس می کردم جایی که باید به تقدیر این کارم٬ یا لااقل به تایید آن٬ کار مشابهی صورت گیرد٬ نمی گیرد...می دانی... وسوسه کننده ام "هل جزاء الاحسان الا الاحسان" بود...هی از خودم می پرسیدم و می گفتم پش پاسخ این یکی کو؟ اما می دانی چه شد؟ یکهویی خدا این طوری گفت:

و لا تستوي الحسنة و لا السيئة ادفع بالتي هي احسن فاذا الذي بينك و بينه عداوة كانه ولي حميم(فصلت-۳۴)

هرگز نيكى و بدى يكسان نيست. بدى را با نيكى دفع كن، ناگاه همان كس كه ميان تو و او دشمنى است، گويى دوستى گرم و صميمى است!

 

+ نوشته شده در ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط سعید |